با بي کسي و غربت و غم مي سازيم
با شيون و آه دم به دم مي سازيم
سوگند به آن چهار قبر خاکي
يک روز برايتان حرم مي سازيم

حرمت را ،نه چراغ نه رواق و نه در است
زائر قبر تو ،ماه است و نسیم سحر است
...
این سفارش پدری است که دارد می رود.
پدری که می داند لحظه ها می گذرند.
پدری که زندگی اش رو به پایان است.
پدری تن داده به نظام روزگار.
پدری از دنیا بیزار!
...
فرزندم!
تو پاره ای از وجود منی!
نه بالاتر از این،تو خود منی!
اتفاقی اگر برایت بیفتد،انگار برای من افتاده.
مرگ اگر سراغت بیاید،انگار سراغ من آمده.
حال و روزگار تو ،اندازه حال و احوال خودم برایم مهم است.
این نامه را برای همین مینویسم.
مینویسم تا پشتوانه تو باشد.چه خودم بمانم چه خودم نمانم!
پسرم!
سفارشت می کنم از خدا پروا کن!
فرمانهایش را جدی بگیر.با پیاپی بخاطر آوردنش.
دلت را آباد کن.
آویزان شو به ریسمان او.
کدام رشته محکمتر از رشته بین تو و خداست؟اگر ،اگر آن را بگیری!
دلت زنده نگه دار:با یادآوری.
بمیرانش : با پارسایی.
توانایش کن :با باور.
روشن نگه دارش :با اندیشه.
کوچکش کن:با فکر مرگ.
وادارش کن اقرار کند دنیا رفتنی است.
وادارش کن چشم باز کند ناگواریهای دنیا را ببیند.
وادارش کن بترسد از هیبت روزگار. از تغییر حال و احوال!
از روزها و شبهای تلخی که شاید در راه باشند.داستان رفتگان را برایش بگو.
یادش بیانداز بر سر آنها که پیش از او بودند چه آمده!
او را سر دیار و یادگار رفتگان ببر تا ببیند...
...

در وصف ذات، صحبت ما احتیاج نیست
زیرا که در صفات خدا «احتیاج» نیست
باید به بال رفت و درآورد گیوه را
در بارگاه قرب تو پا احتیاج نیست
تو بی وسیله هم بلدی معجزه کنی
دست تو را به لطف عصا احتیاج نیست
بوی طعام سفره، خودش میکشد مرا
تا خانهی تو راهنما احتیاج نیست
خواهش نکرده اهل کرم لطف میکنند
این جا به التماس گدا احتیاج نیست
اصلاً پی معالجه ی این جگر مباش
"بیمار عشق را به دوا احتیاج نیست"
محشر برای رو شدن اعتبار توست
کی گفته است روز جزا احتیاج نیست؟
تو با سکوت کردن خود، جنگ میکنی
تیغ تو را به کرب و بلا احتیاج نیست
×××
وقتی نداشت مادر تو سنگ قبر هم
دیگر تو را به صحن و سرا احتیاج نیست
علی اکبر لطیفیان

همه چیز بود و بی تو انگار هیچ چیز نبود.
زیاد بود ولی بی تو به چشم نمیآمد. زمین چیزی که زیاد داشت، آدم بود، ولی هیچ کس تو نمیشد. خاک هم بود، اما بخل وجودش را گرفته بود و به دانهای جان نمیداد... .
بذرها تو را خواستند. صدای بذرها در بادها پیچید. نبودنت را فریاد زدند. خبر به یاس و نرگس و شبنم رسید. ماه آخرین صدا را گرفت و به آسمان برد. آسمان، غربت ماه را دید، آستینش را بالا زد، اشک توی چشمانش دوید و تو را از خدا گرفت... .
کریم اهل بیت علیهمالسلام
خانه رحمت را از سوت و کوری درآوردی. نمیدانم اگر تو نمیآمدی، آیا زمین به ماه، روی خوش نشان میداد؟ آیا چیزی میداد که از رخوت در بیاییم؟
کریم اهل بیت علیهمالسلام
میوه دل واپسینْ پیامبر!
عالم، مدیون کرامت توست.
..................................
پ.ن.۱.با تشکر از وبلاگ فاتح
حسن شدی که غریبی همیشه ناب بماند
رد دو دست ابالفضل روی آب بماند
حسن شدی که سوال غریب کیست در عالم
میان کوچه و گودال بی جواب بماند
حسین نیز غریب است اگر شبیه برادر
ولی بناست بقیع حسن خراب بماند
کمی ز غصه ی تو رخنه کرده است به بیرون
تفاوت زن چون “جعده” و “رباب” بماند
به احترام حسینِ سه روز مانده به گودال
بناست زائر تو زیر آفتاب بماند
مهدی رحیمی
ای زمزمه صبح و نسیم ادرکنی
آئینه رحمان و رحیم ادرکنی
ای در کرم و سخاوت و آقایی
بی خاتمه ، ایها الکریم ادرکنی

داغهایی که کشیده است همه معروف است
پس ببخشید اگر روضه من مکشوف است
در نماز شب و هنگام دعا می گرید
صبح با گریه او باد صبا می گرید
یاد آن کوچه و بی چون و چرا می گرید
بعد چل سال بیادش همه جا می گرید
حرف ناگفته چشمان ترش بسیار است
اشک او راوی یک عمر غم و آزار است
روز و شب گریه کن روضه ی یک مسمار است
قلب او زخمی از ضرب در و دیوار است
ابتدا چادر مشکی حرم سوخته بود
بعد هم تیر کفن را به بدن دوخته بود
داشت آن روز به لب روضه ای از سر می خواند
قصه درد و غم و غربتِ حیدر می خواند
داشت از سوز جگر روضه مادر می خواند
بعد هم روضه جانسوز برادر می خواند
چشمش افتاد به چشمان برادر، با آه
گفت لا یوم کیومک به ابا عبدا...
((دل من دست خودش نیست اگر می شکند))
قصه کرببلای تو کمر می شکند
دل زینب هم از آن رنج سفر می شکند
بر سر دیدن تو شام چه سر می شکند
صوت قرآن تو در شام شنیدن دارد
چوب دست از لب و دندانت اگر بردارد

...
پند امام حسن (ع) به جُنادة ابن اَبی اُمیّه در لحظه شهادت:
"اِستَعِدَّ لِسَفَرِکَ وَ حَصّل زادَکَ قَبلَ حُلُولِ اَجَلِکَ
وَ اعلَم اَنّکَ تَطلُبُ الدُنیا،
وَ المَوتُ یَطلُبُکَ ...
وَ اعمَل لِدُنیاکَ تَعیشُ اَبَداً وَ اعمَل لاِخِرَتِکَ کَانَّک تَمُوتُ غداً."
"آماده سفر آخرت باش و قبل از مرگت،توشه سفر را تهیه کن و بدان که تو در طلب دنیایی و مرگ تورا می جوید...برای دنیای خود چنان کار کن که گویا همیشه هستی و برای آخرتت آنگونه باش که گویا فردا خواهی مرد."

ما را غلام کوی حسن آفریده اند
مبهوت و مات روی حسن آفریده اند
ما را پیاله نوش شرابش رقم زدند
مست از خم و سبوی حسن آفریده اند
میلاد یعقوبی

در خانه شدي كينه همسر ديدي...
مسجد رفتی طعنه به حيدر ديدي...
از خانه و مسجد كه رها ميگشتي...
در كوچه شدي قاتل مادر ديدي...
از گيسوانِ بسته گره باز كُن كه شايد،
بالِ دلِ مرا بگشايند در هوايت
امشب دلم گرفته شبيهِ دلت گرفته
امشب دلم گرفته برايت ... دلم ... برايت ...
بشكن سكوت را ـ كلماتِ جهان فدايت! ـ
بگذار واكُند گره بغض را صدايت
درخود نريز زهرِ جگرسوزِ گريهات را
راضي نشو كه گريه كنند ابرها به جايت
پلكي بزن كه غرق شوَند ابرها در اشكت
چيزي بگو ـ فدايِ لبِ خُشك خوشنمايت! ـ
مانندِ شب بزرگي و همصُحبتي نداري
هرشب به خواب رفته شبِ قدر با دُعايت
مانندِ شب غريبي ... مانندِ شب غريبي ...
كوهيّ و آشيانة خورشيد، شانههايت
فرزندِ ذوالفقاري و با خون برادر ... امّا،
جُز صُلح نيست راويِ دردِ بيانتهايت
امشب دلم گرفته برايت ... دلم گرفته ...
ميخواهد از خدايِ تو ... ميخواهد از خدايت،
تا چون بقيع، دفن شود دفن در كنارت
مانندِ جامِ زهر بيفتد به پيشِ پايت
محمدجواد شاهمرادی

یا رب نصیب هیچ غریب دگر مکن
دردی که گیسوان حسن را سپید کرد

... گفتی وفادار
به اندازه انگشتان یک دست می داشتی
از در صلح با معاویه در نمی آمدی...!
چه زخم ها داشته ای
از تیغ دشمنان
طعنه یاران دست به سفره و
مشت بر پیشانی!
تا سبوی آبی که همسرت
برای رفع عطش
با زهر هلاهل در گلویت جاری ساخت...
شاید کسی جز حسین
تنهاییت را درک نکرد...!
نمی دانم
آنگاه که بر دوش ها می رفتی
کسی به چشم های حسین
نگاه کرد یا نه
اشک هایش را دید یا نه
نمی دانم ...
نمی دانم...
حکمتش را نمی دانم !
رشادتت را در صفین و نهروان
نادیده گرفتند و
امامت تان را بر حسین
که گوش به فرمان شما داشت
و ندیدند سفره سخاوت تان را
که نصیب دوست و دشمن می شد
و فراموش کردند
سیدالشباب اهل جنت هستی و
اشبه الناس به پیغمبر
شاید راز هلهله آن شب یاران سفیانی
که برجنازه ات تیر می انداختند
همین شباهت با محمد باشد
محمد را کشتند !
محمد را کشتند!
که جشن انتقام
ریشه ای عمیق در جاهلیت اعراب دارد
و چه خوب
به اصالتشان باز گشتند ...
ای به سرشک فاطمه شسته شده مزار تو
مهدی صاحب الزمان (عج) زائر بی قرار تو
حسن جان...


...
مرغ پریده دلم خدا خدا خدا کند
گرد مدینه گردد و تو را تو را صدا کند
بلکه خدا به مقدمت مرا مرا فدا کند
تیغ فلک هزار بار اگر سرم جدا کند
نمی شوم نمی شوم از تو دمی جدا حسن
کریم آل فاطمه امام مجتبی حسن

مرکب حلم را تو می رانی و بس
جنگ یا صلح، تو میدانی وبس
هرکه با صلح و قیام تو نساخت
به خدا مرتبه ات را نشناخت
صبر دیوانه شده از صبرت...

.....................................
مظلوم نوشت:
با مدد از اقا امام حسن مجتبی علیه السلام نوکری خواهم کرد اینجا هم.